تبليغاتX
ملخ

 

می شود هنوز، نفرین به من
مرده که زنده نمی شود،
در جایی در شهر تو را به تماشا بنشینم.

تو رفتی
خجالتی و نشکفته
بی هیچ خدا حافظ گفتنی
مثل کسی که می رود تا که بماند
در خاطره ها.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 22:10  توسط اکبر ایل بیگی  | 

روتخر کپلاند ،1934، شاعر و روانپزشک هلندی.
او در شعرهایش بسیار صمیمی، دقیق و عمیق است و احساساتی را بیان می کند که تجربه و زندگی کرده است. شعر او چون عشق بی مرز است و خواننده با هر بار خواندن به لایه های عمیق تری در شعر او می رسد. شعر کپلاند ملودی حس و تجربه ای ست که خاص خود اوست.


 

دکتر به من خیره شد
چهر ه اش را روی چهره ام می دیدم

می دیدم او چه فکر می کند
اینگونه می نگریست - که من باید می مردم
همچنانکه به سینه ام گوش فرا داده بود

او به من خیره بود با نگاهی
- چگونه باید بگویم - با نگاهی
که انگار از چهره ام می گذشت، نگاهی
به چیزی پشت سر من در دورها
پنداشتی او به تماشای چیری 
در آینده ایستاده بود

او خیره به من گفت
اینجا دیگر ماندن بی ثمر است
آن ها برای بردن تو می آیند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 17:44  توسط اکبر ایل بیگی  | 

شب
 

 

می آید، ماه برهنه پا، پرده ها را پس می زند و می گوید: 

اینجا شب، با ماه چهارده روزه اش، آغوش گشوده است

خواهد پناه دهد، رها کند تو را از عذاب خواب، و خیال.

 

من عادت دارم، می گویم، که بد بگویم از شب، اما اینک که تو

ایستاده ای زیر حریر عشق، شب زیباست، زیباترین است شب.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 17:51  توسط اکبر ایل بیگی  | 

 

 


اینجا آنجا هر جا که تو بخواهی قدم زدن خوب است
اما کنار این رود به زندگی بهتر می توان فکر کرد
می توانیم فکر کنیم آهسته به هم و هر چه مانده است از ما.

یادت هست چه با شتاب گذشتیم
چگونه عاشق شدیم و سوختیم برای زیبایی های دور از دسترس.

صبر کن، دوباره این راه به سربالایی رسیده است
خوب است که دست تو را دارم
شاید این آوارگی است که به من آموخته است
همین برای خوشبختی کافی است.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 0:12  توسط اکبر ایل بیگی  | 

 

این زندگی است
همین صندلی خالی
لیوان خالی تو کنار لیوان من.

پشت پنجره ناقوس خفته است
تا صدای خدا
همین صدای پیانو باشد
که می نوازد:
زندگی چون رود
منتظر مسافر نمی ماند.

این زندگی است
همین صندلی که پر که خالی می شود.

John Mukesh

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 17:42  توسط اکبر ایل بیگی  | 

پناه(جو)

شعری از اد لیفلانگ، 1929 - 2008، شاعر هلندی.
او در سال 1979 برای کتاب شعرش، خرگوش ها و اشعار دیگر، به جایزه ی ادبی رسید.

تو باور نمی کنی که آنها بازی می کنند
ویولن، سازدهنی، و طبل
برای پنج بر باد رفته در این بهار خواب بزرگ
صندلی ها به کنار و نشسته روی زانوان هم.

پس عریان بشنو و خالص تشویق کن
یا ما دیرزمانی ست درک می کنیم
که ما مقصر سرمای آنها هستیم
و آنچه بیشتز شبیه به اندوه است.

آنها می نوازند در شور اینکه ما 
از این باد در این میدان خالی
زنده می توانستیم بمانیم
اگر آنها می توانستند پناه گیرند، یا نه.

Ed Leeflang


زبان

شعری از خریت کوونار، 1923 آمستردام.
شاعر، نویسنده و مترجم سرشناس هلندی.
 
 
زبان از آن پرندگان است
من بیشتر انسانم برای پرواز کردن
چون خانه ای بر جهان ایستاده ام
ساخته شده ام، قوی از خاک

من تقریبن کسی هستم
که میان دیوارها پناه گرفته است
و در پشت پنجره های این خانه ی آبی پشتی
به شکوفه نشسته است

اینجا بوی پهن و عشق می دهد
در قفس گیاهی ایستاده است

زبان از آن پرندگان
انسان در کلمه پنهان.

Gerrit Kouwenaar -Amsterdam,1923

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 21:0  توسط اکبر ایل بیگی  | 

 

تو مثل چمن کنارآب خجالتی بودی  

و دهان با نفس چمن سخن می گفت

پاها را چون آبی کوچک تکان می دادی، و

پیرتر نمی شد جهان در دست های تو.

 

از درختان خاکستری و مردد در شب

رنگ برای چشم هایت طلب کردی

و گاه که چیزی گفتی

آنها به ندرت تکان خوردند، به ندرت.

Cees Nooteboom

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 20:17  توسط اکبر ایل بیگی  | 

 

 

تلفن


مادرم گفت:
دیشب خواب دیدم
دوباره آمده ای
و می نوشی از سینه ام مادر جان.

و گفت:
من جوان بودم
اما پدر که مرده بود یکباره آمد و گفت:
دیوانه، پرنده که شیر نمی نوشد.

من خندیدم
با مادرم آنجا
با پدرم در قبر

با خدا اما در خلوت گریستیم .  

 

تاریخ


در دایره ای از آتش
کلمنس نشسته بود 
با لبخندی مقدس بر لب
گرداگرد او مردم  چون برگ
گم می شدند با باد.

کلمنس
در آینه ی خدا دیده بود
آتش نگهبان است.

Clemens VI
پاپ کلمنس ششم، فرانسه 1291-1352 میلادی، در روزگار او طاعون، مرگ سیاه، سراسر اروپا را فرا گرفت. این طاعون که از آسیا به اروپا رسیده بود یک سوم مردم اروپا، 30 میلیون نفر، را په کام مرگ کشاند.
در تمام اروپا هر چند مردم یهودیان را مسئول این بیماری وحشتناک می دانستند اما کلمنس و کلیسا بعد از ماه ها دعا و نیایش دریافتند که هوا باید آلوده باشد و برای نجات پاپ می بایست هوای آلوده را با آتش از او دور کرد.
کلمنس ماه ها در دایره ای از آتش نشست و از این طاعون جان سالم بدر برد و کلیسا آن را معجزه ی خداوند نامید.  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 16:20  توسط اکبر ایل بیگی  | 

جایزه نوبل ادبیات سال 2011 به آقای توماس ترانسترومر، 1931،  شاعر سوئدی اهدا شد. کمیته نوبل گفته است که توماس با خلق تصاویری شگفت و شفاف، دریچه هایی تازه‌ از واقعیت را به روی مردم گشوده است.

این شعر را آقای هانس کلوس از سوئدی به هلندی  ترجمه کرده است.

 

خاطره ها مرا می بینند


صبحگاهی در ماه ژوئن هنگام که هنوز خیلی زود است
برای بیدار شدن و نیز خیلی دیر برای دوباره خوابیدن.

باید به هوای بیرون بروم جایی که  پر جنب و جوش است
از خاطره هایی که مرا دنبال می کنند با نگاه هایشان.

تو آنها را نمی بینی، آنها کاملا یکرنگ می شوند
با پس زمینه، چون سوسمارهای  آفتاب پرست.

خاطره ها چنان به من نزدیک می شوند که نفس هایشان را می شنوم
اگر چه آواز پرندگان گوش خراش است.

 


Tomas  Tranströmerو Stockholm,1931

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 6:0  توسط اکبر ایل بیگی  | 

 

 

زنی(کشاورز) در ایویرز

 

 

زنی(کشاورز) در ایویرز (ایویرز منطقه ای در شمال فرانسه است که بسیاری از نویسندگان هلندی در آنجا اقامت دارند)

 

شعری از رمکو کامپرت، 1929: رمکو شاعری نوجو از موج یا جنبش ادبی دهه ی پنجاه میلادی در هلند بود که به "حرکت پنجاهی ها"معروف شد. شاعران این حرکت به انتقاد و مخالفت با شیوه های بیان و دیدگاه های هنری شاعران قبل از خود پرداختند.  

 

 

او هنوز هر روز به سخن می نشیند
با سنگ قبر مردش
در گورستان کوچکی که آنسوتر است
با چشم اندازی بر دره
و دریاچه ای کوچک
که چون تاری عنکبوت در نوری در شمال فرانسه سوسو می زند

مردش که مرد
او کمتر هوای کار در باغ را داشت
باغی که افتخار او بود

جایزه ای نیز برای باغ
از سناتوری از پاریس
که به دیدار او آمده بود نیز گرفته بود
جایی که او یک آپارتمان داشت
و نیز یک دوست زن
زمانی نزدیک به انتخاباتی 
که او به پیروزی رسید

گاو ها فروخته شدند
تراکتور میان علف ها بلند فرسوده گشت


خانه اما آنجا خوب است
و نیز برای زمستان چوب هنوز باقی ست.

 

Remco Campert

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 21:11  توسط اکبر ایل بیگی  |