تبليغاتX
ملخ

ملخ

 

عشق عشق، عشق

پیمانه پیمانه کجاست،

می خواند یکی چهره به چهره ام.

من چشم می بندم و باز می کنم

خیره می گردم به شیری که می غرد

می بندم و باز می کنم

به آهویی که می رمد

به گاوی وحشی که خیره ایستاده است

خیره می شوم و فکر می کنم

با تو شاید

این سایه ها نبود

و عشق شاید

پیمانه بود میان ما.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:26  توسط اکبر ایل بیگی  | 


 
اینجا
کنار تو در آن دور
 دراز می کشم
 و قبرغه هایت را می شمارم
 هی می شمارم و هی فکر می کنم
چقدر لاغر شده است این پرنده ی سپید من نازکو
 
و می بینم که می خوانی و بالا می پری
 می خوانی و پایین می پری
 بالا می پری و ابر می شوی در بالا
 پایین می پری و سنگ می شوی در پایین
 
اما نمی باری بر سنگ
 نمی باری بر من.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:57  توسط اکبر ایل بیگی  | 


سینه ام
سنگ گشته است
از پس که تو آمده رفته ای
و گریزی نیست
از خواب گریزی نیست.

تنها مردگانند، می گویی
که سینه شان نرم می گردد
از بی خوابی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 20:4  توسط اکبر ایل بیگی  | 

 

گفتی که آزادی چیست

من سکوت کردم

 فکر کردم که آزادی چیست.

 

گفتی که آزادی این است

 و ابرها را نشانم دادی.

 

ما دراز کشیده بودیم پشت به زمین و شانه به شانه ی هم

 در ساحلی از دریا.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 4:17  توسط اکبر ایل بیگی  | 

Rutger Kopland
روتخر کپلاند ، متولد سال 1934، از شاعران  محبوب هلند است. اشعار او به اکثر زبان های دنیا ترجمه شده و جوایز ادبی مهمی را نصیب خود کرده است. کتاب های شعر او خوانندگان زیادی در هلند دارد.

 

در دوردست قد می کشد صدایی
از قطاری

او می گوید صبر کن
و ضبط صوت را خاموش می کند

از پنجره  نور سیاه پیوسته و بیشتر

سرازیر می شود به اتاق

آیا این چیزی چون نور سیاه ست
نشسته ام و فکر می کنم

قطار می گذرد و از دوردست
سکوت آهسته نزدیک می شود

آیا این چیزی چون سکوت است
که نزدیک می شود، فکر می کنم

می گوید یک پرسش دیگر
و ضبط صوت را روشن می کند

شعر، چیست آن به راستی
و میکروفون را نزدیک چهره ام می گیرد

من به فکر فرو می روم و سپس

 فکرم به یک نقاشی از مارگریت می رسد

ابری به شکل تخته سنگی
تخته سنگی به شکل ابری

آن دو با هم بر فراز چشم اندازی شناورند

آیا این همان پاسخ است، می پرسم.


 (René Magritte) رنه مارگریت، نقاش بلژیکی، 1898 - 1967

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 2:25  توسط اکبر ایل بیگی  | 

آهی روی دوچرخه


آمد
با رخت عشق بر تن
و گفت: این راه شماست.

ما سر به راه
به چاه شدیم.

 

در راه دوور، Dover  بندری در جنوب شرقی انگلستان که صخره های سپید آن مشهور است.


آن سوی آبی ها
صخره های سپید شهر پیداست
من خاموش نشسته ام
به تماشای واژه هایی که سر بر سینه می کوبند
برای فتح سپیدی.

کشتی موج ها را می شکند
واژه ها از دریا بالا می پرند
می نشینند روی صخره ها
در زیر خط سرخی که خورشید کشیده است.


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 16:4  توسط اکبر ایل بیگی  | 

 
 
شهری در آمستردام


اینجا شهری همیشه بیدار در آمستردام است
با بوی حشیش و الکل و بی خوابی
با باران هایی که تار نمی کنند
شیشه های روشن زن های خیره به خیابان را
و چشم های من.

اینجا شهری همیشه نو است
با کوچه های خیالی
با آسمانی که برای خوشایند هیچ کس نمی بارد
حتا برای خاک.

اینجا شهری رها از زمین است
چون هواپیما، چون بادبادک
چون بهشت.
 
تنهایی


دوچرخه ها یک به یک
بیشتر دو به دو از راه قرمز می گذرند
نشسته ام
در امتداد سد که میان دریا و دشت خط کشیده است
و فکر می کنم
چگونه به پرندگان که مرا در تنهایی آویز زمین می بینند
بگویم:
تا این شراب هست
دست از زمین بر نمی دارم.
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 5:18  توسط اکبر ایل بیگی  | 

شعری از هلیل(خلیل) گور، Halil Gür، نویسنده ی هلندی - ترکی، متولد 1951.

فارغ التحصیل رشته ی معماری دانشگاه استانبول. او در سال 1974 به هلند می آید و برای درآمد مشغول کارهایی همچون نظافتچی، پیشخدمتی و .. می شود، اما سرانجام با فراگیری زبان شروع به نوشتن به زبان هلندی می کند. تا کنون چندین کتاب داستان ار او منتشر شده و به چند جایزه ی ادبی نیز دست یافته است.

 

پسری از ترابزون به من گفت:

برادر، در گذشته با تمام خانواده می خوردیم

کاسه ای ماست و نانی

 

همه با هم می نشستیم گرداگرد سفره روی زمین

 

من در کمربندم هفت تیری حمل می کردم

فکر می کردم مانند پدرم که قهرمان هستیم

اما هفت تیر نشان قهرمانی نیست

این را ما اما دیر فهمیدیم

 

اکنون فکرهایم را روی تخته

ریز ریز می کنم

چون پیاز و گوجه فرنگی

نازکتر و نازکتر

در این کار سگی

غیرقانونی در آمستردام.

 

ترابزون: شهری در ترکیه

 

In de snackbar

 

een jongen uit Trabzon vertelde mij:

broer,vroeger aten wij met de hele familie

een kom joghurt en een brood

 

wij zaten op de grond om het tafelblad geschaard

 

ik droeg een revolver in mijn gordel

net als mijn vader dacht ik dat wij helden waren

maar heldendom zit niet in een revolver

dat begrepen wij pas later

 

nu snij ik mijn gedachten

in plankjes en reepjes

als tomaten en uien

dunner en dunner

in deze hondebaan,

illegaal in Amsterdam. 

 

Halil Gur

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 3:22  توسط اکبر ایل بیگی  | 


آن کودک که در نیانگا با ضرب گلوله ی سربازان کشته شد 

آفریقای جنوبی شاعران زیادی به خود دیده است که شعرشان صدای مردم در برابر بی دادگری ها بوده است. یکی از این شاعران خانم اینگرید جانکر است که در جوانی به خاطر بی مهری ها و فشار از طرف رژیم آپارتاید و نیز پدرش که حامی آپارتاید بود، در جوانی دچار افسردگی شدید می شود و بستری می گردد.
در 18 جولای 1965 اینگرید مخفیانه از بخش روانی بیمارستان خود را به دریا می رساند و در موج ها گم می شود.
جسد اینگرید، 32 ساله، روز بعد به ساحل می رسد.

در سال 1960 در شهر سیاه پوست نشین Sharpeville  آفریقای جنوبی در تظاهراتی علیه رژیم آپارتاید حاکم عده ای زیادی از زن و مرد و کودک کشته می شوند که شعر "آن کودک ..." پس از همین روز خونین نوشته می شود.

این شعر که شاعر آن یک زن سپید پوست بود، عشق و امید به پیروزی را در دل سیاه پوستان فروزانتر ساخت.

فیلم "پروانه های سیاه" به کارگردانی "پائولا فون دو اوست" برگرفته از زندگی اینگرید جانکر شاعر آفریقای جنوبی است که با بازی خانم کاریس فان هوتن Carice van Houten هنرپیشه نامدار هلندی، موفق می شود با دریافت ۶ جایزه عنوان بهترین فیلم جشنواره آفریقا را از آن خود کند.  

آقای نلسون ماندلا در سال 1994 در مراسم تحلیف خود به عنوان اولین رئیس جمهور سیاهپوست آفریقای جنوبی این شعر را با صدای گرم خود می خواند و از اینگرید جانکر شاعر روزهای سخت تجلیل می کند.

گلچینی از اشعار این شاعر با ترجمه ی آقای خریت کمری، Gerrit  Komrij، شاعر هلندی به چاپ رسیده است.
کودک در شعر "آن کودک..." نمادی از آزادی، دادگری و نیز امید به آینده ی روشن آفریقا در آن شرایط دشوار است.

آن کودک نمرده است
آن کودک بالا برده است مشت را به سوی مادرش
که آفریقا را فریاد می زند
فریاد عطر گلزار و آزادی
در ویرانی ی قلب های زندانی

آن کودک بالا برده است مشت را به سوی پدرش
در گذر از نسلی به نسلی دیگر
که آفریقا را فریاد می زند
فریاد عطر دادگری و خون
در خیابان های مسلح و مغرورش

آن کودک نمرده است
نه در لانگا نه در نیانگا
نه در اراندو نه در شارپویله
نه در اداره ی پلیس فیلیپی
جایی که او با گلوله ای در سر دراز افتاده است.

آن کودک سایه ای از سربازان است
چشم به راه زره پوش ها، اسلحه ها و چماق ها
آن کودک در تمام نشست ها و قوانین حاضر است
آن کودک از پنجره ی خانه ها و دل مادران مخفیانه می نگرد
آن کودک که تنها آرزویش بازی در آفتاب نیانگا بود همه جا هست
آن کودک که دیگر بزرگ شده است در تمام آفریقا در سفر است
آن کودک که دیگر یک غول گشته است ،بی پاسپورت، در تمام دنیا در سفر است.

............................................................
Nyanga، Langa ،Nyanga، Orlando، ،Philippi ،Sharpville

 

تو را تکرار می کنم

 
 
تو را تکرار می کنم
 بی آغاز و پایانی
 تن تو را تکرار می کنم.
 
روز سایه ها ی کوچک
 و شب صلیب های زرد را می شناسد
 
بی مقدار است این چشم انداز
و صفی از شمع مردمان
هنگام که من تو را تکرار می کنم
 با پستان ها
 که گودی دستان تو را تقلید می کنند.

Ik herhaal je
 zonder begin of einde
 herhaal ik jouw lichaam
 
De dag kent een smalle schaduw
 en de nacht gele kruisen
 
het landschap is onaanzienlijk
 en het mensdom een rij kaarsen
 terwijl ik jou herhaal
 met mijn borsten
 die de holtes van jouw handen imiteren
 

Ingrid Jonker, 1933-1965, Zuid Afrika


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 17:31  توسط اکبر ایل بیگی  | 


 

 

روی دوچرخه همه چیز آرام پیش می رود
اما هنوز هم سخت با شتاب.

کسی که خوب گوش فرا می دهد به ساعت خراب
تیک تیک نرم آن را می شنود.

زمان کجا ایستاده است؟
برای آنکه به آن خوب اندیشه کنیم
ما ابرهای شناور را داریم.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 22:42  توسط اکبر ایل بیگی  |