تبليغاتX
ملخ

                                                               

                            

 

سهم من از شتاب

فراموشی ست.

 

آهسته قدم بر می دارم

تا ياد آورم شايد

مرا چگونه شتاب با خود برد.

 

آهسته تر 

به آهستگی می رسم

به خود که چون درخت ايستاده ام

کنار مردمی که با شتاب می گذرند.

 

سهم من از شتاب

فراموشی ست.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 4:8  توسط اکبر ایل بیکی  | 

 

 

آویز تن توام

تابم ده

خوابم کن

تا باز شباویز

بر شانه ی بلند تو آواز دهد:

       افسانه است

       آنچه مقدس می پندارید

      و حقیقت

      رویای شبانه ی چوپانان نگونسار است.

 

آویز تن توام

خوابم کن.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 23:19  توسط اکبر ایل بیکی  | 

 



اين زن من است

که سر بر شانه ام گذاشته است

و فکر می کند

يا خيره گشته است به چيزی که شکل فکر است

من شانه اش را می فشارم

او هنوز خيره است

محکمتر می فشارم

او هنوز خيره است

بعد با هراس نگاه می کنم

او هنوز خيره است.



بیدار که می شوم

او سر بر شانه ام گذاشته است

و فکر می کند.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 6:3  توسط اکبر ایل بیکی  | 

 

سر را تا کمر

نهان می کنم در دریا

دستم به کف پاهایش می رسد

و به موج خنده اش بر لب ها.

 

حالا او آن بالا کنار دست خدا 

ایستاده است به تماشای من

فریاد می زند

او پشت دریا مانده است.

 

می بینید!

چگونه چون ماهی بال می زنم

در آسمان شما.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 6:59  توسط اکبر ایل بیکی  | 

 

 

                                                              به یاد پروانه فروهر

 

 

ای کاش مادرم ابر بود

تا دشنه ی دشمن چنین

سینه و گلوگاهش را نمی شکافت

و همچنان می بارید مدام

بر خاک خشک ما.

 

یاران!

شانه به ابر دهید، سرمه

و پیراهن سرخ پروانه را

تا ابر، تا هر تکه ابر که می آید

پروانه ای شود، مادری

و بخواند با ما

شعر زلال بیداری.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 5:41  توسط اکبر ایل بیکی  | 

 

 

 

بهار شيرين نبود، تابستان شيرين نبود، پاييز شيرين نبود                 

شيرين نيست اين زمستان، که سرازير شده است از بالا.              

 

فرهاد چرا به خواب نمى آيد، تو مى پرسى و چراغ را          

خاموش مى کنى، شیرین می شوی، کنار اين دفتر.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 4:32  توسط اکبر ایل بیکی  | 


 

 

کنار ساحل، آدم ها را مي شمارم، اينبار دهم است


سی زن، سی مرد، با کودکی که آن سوتر، لبخند مي زند


نگاه می کند به دریا، به من که شکل سيبی لهيده ام.




و بعد می پرم روی اسبی شنی، با مشتی در هوا


خيره به آسمان، به يک دریا پرنده، در بیکران آبی


های های، خانه کجاست، باغ همیشه بهشتم

های، عشقی به من دهيد، شوری، تا که بتازم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 23:6  توسط اکبر ایل بیکی  | 

شنبه بازار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه ها

با باران قدم می زنم

سبزی، پنیر هلندی آویز دوچرخه می کنم

رکاب زنان داد می زنم: حوله حوله، حوله ام

خیسم نمی کند دگر باران.

 

یادت هست

وقتی که خیس می شدم

چگونه حوله می شدی گرد من

در سال های اشک.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:42  توسط اکبر ایل بیکی  | 

و ابرها که می آیند         به یاد شاملو (1305 – 1379)

 

و ابرها که می آیند

گریه ام می گیرد

فکر می کنم که خیس می شوی

فکر می کنم به سیلاب

که ویران می کند

خورشید و باغت را.

 

یادم هست

وقتی که شیخ فرمان قتل داد

گفتی: " چه باک!

           خورشیدی در سینه دارم

          و بیکران باغی

          در دست هایم."
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 20:58  توسط اکبر ایل بیکی  | 

 

 

 

تابستان بود

ما روی ساحل لذت می برديم

از تن های هم

با دست هایی که پر شور بودند

بازی می کردیم با شوق

با ماسه هايی که بوی شیر می داد

چون آغوش.

 

و بعد که موج

ماسه ها را با خود برد

ما کودک شدیم با هم

در دریایی که شکل مادر بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 5:15  توسط اکبر ایل بیکی  |