تبليغاتX
ملخ

 

 

 

بهار شيرين نبود، تابستان شيرين نبود، پاييز شيرين نبود                 

شيرين نيست اين زمستان، که سرازير شده است از بالا.              

 

فرهاد چرا به خواب نمى آيد، تو مى پرسى و چراغ را          

خاموش مى کنى، شیرین می شوی، کنار اين دفتر.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 4:32  توسط اکبر ایل بیکی  | 


 

 

کنار ساحل، آدم ها را مي شمارم، اينبار دهم است


سی زن، سی مرد، با کودکی که آن سوتر، لبخند مي زند


نگاه می کند به دریا، به من که شکل سيبی لهيده ام.




و بعد می پرم روی اسبی شنی، با مشتی در هوا


خيره به آسمان، به يک دریا پرنده، در بیکران آبی


های های، خانه کجاست، باغ همیشه بهشتم

های، عشقی به من دهيد، شوری، تا که بتازم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 23:6  توسط اکبر ایل بیکی  | 

شنبه بازار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه ها

با باران قدم می زنم

سبزی، پنیر هلندی آویز دوچرخه می کنم

رکاب زنان داد می زنم: حوله حوله، حوله ام

خیسم نمی کند دگر باران.

 

یادت هست

وقتی که خیس می شدم

چگونه حوله می شدی گرد من

در سال های اشک.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:42  توسط اکبر ایل بیکی  | 

و ابرها که می آیند         به یاد شاملو (1305 – 1379)

 

و ابرها که می آیند

گریه ام می گیرد

فکر می کنم که خیس می شوی

فکر می کنم به سیلاب

که ویران می کنم

خورشید و باغت را.

 

یادم هست

وقتی که شیخ فرمان قتل داد

گفتی: " چه باک!

           خورشیدی در سینه دارم

          و بیکران باغی

          در دست هایم."
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 20:58  توسط اکبر ایل بیکی  | 

 

 

 

تابستان بود

ما روی ساحل لذت می برديم

از تن های هم

با دست هایی که پر شور بودند

بازی می کردیم با شوق

با ماسه هايی که بوی شیر می داد

چون آغوش.

 

و بعد که موج

ماسه ها را با خود برد

ما کودک شدیم با هم

در دریایی که شکل مادر بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 5:15  توسط اکبر ایل بیکی  | 

 

 

 

 

 

 

یک باغ  پر سنگ

بی نام

نام ها چون پرستو از سنگ ها پریده اند

زنی کنار سنگ خیره به سنگ چون سنگ

زنی که شکل مادر من است

ایران من است

شاید من زیر سنگ خوابیده ام

فکر می کنم.

 

و فکر می کنم

هراس از سنگ نیست

از نام است.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:34  توسط اکبر ایل بیکی  | 

سهم من

 

 

سهم من

همين است که هر شب

پای اين یا  آن کانال فيلم تماشا کنم

و قبل از خوابيدن با مهتاب

مست شوم

تا او نگويد، های نسناس، چه زود تمام کردی. 

                                              


سهم من همين است که ديگر

فرق بهار و زمستان، سبز، سرخ را ندانم

و بی خیال باشم

با هر چه دیو هر چه فرشته است

اینجا، آنجا

با خدا.

 

سهم من همین شب است

همین ودکا، مهتاب

همين حرف هاي خنزرپنزری.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:29  توسط اکبر ایل بیکی  | 

ماه بايد باشد

 

 

 

 

 


آنسوی پنجره، هر چند بخار گرفته، ماه بايد باشد

ميان دشت، بايد دو اسب عاشق، ايستاده باشند کنار هم


بو کنند شب را، هم را، پس زنند با يال، خواب را از تن


دست را هوا کنند، شيهه کشند مست‌، زير حرير ماه.


اينسوی پنجره، خوابم نمی رسد، و فکر مي کنم


اسب اگر بودم، اسب اگر بودی، ميان کدام دشت


شيهه می کشيديم، شب براي هم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 19:25  توسط اکبر ایل بیکی  | 

در باغ خاوران


 



 
مادرم
 
            - هزار زن است -
 
به جست و جوی گمگشته اش
 
آهسته قدم بر می دارد
 
در باغی در خواب.
 
 
و بعد
 
کنار سروی که مست از تماشای مهتاب است 
  
آغوشش را   
 
کامل می گشاید 
  
سوی ماه. 
  
 
ببین!
 
چگونه کودک گشته است 
 
ماه
 
در باغ خاوران.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 7:55  توسط اکبر ایل بیکی  | 

 

ندا،ندای ماندگار ایران برای آزادی.

 

چون کوزه                          

 

 

چون کوزه

از دست فتاد و شکست

من حدس می زنم او

دریایی در بند بود

و گویی راه نجات بود، آن دست، آن شکست.

 

حالا ببین

در تنم

پنداری دریایی خفته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 6:39  توسط اکبر ایل بیکی  |